اشعار بیاد ماندنی

گـــزیــده شــــعــــر


اشعار بياد ماندني 11

 


سنگفرش

ای سنگفرش راه که شبهای بی سحر
تک بوسه های پای مرا نوش کرده ای
ای سنگفرش راه که در تلخی سکوت
آواز گام های مرا گوش کرده ای
هر رهگذر از روی تو بگذشت و دور شد
جز من که سالها کنار تو مانده ام
بر روی سنگ های تو با پای خسته...آه!
عمری بخیره پیکر خود را کشانده ام
ای سنگفرش هیچ در این تیره شام ژرف
آواز آشنای کسی را شنیده ای؟
در جستجوی او به کجا تن کشم،دگر
ای سنگفرش گمشده ام را ندیده ای؟

 

(نصرت رحماني)

 

 

براي مشاهده ي بقيه اشعار به ادامه مطلب مراجعه كنيد :

سـقوط...

 درست نیمه ی شب...پارک شهر خلوت بود
برای دختر پس مانده آخر خط بود

نشست خسته و ژولیده روی نیمکتی
که مثل خاطره هایش پُر از جراحت بود

***
سرک کشید به آن روز ها که چادر او
نه اینکه از سر زور ..از سر نجابت بود

به راه مدرسه یکروز پای او لغزید
قدم گذاشت به راهی..که بی نهایت بود

به جای مدرسه رفتن سوار "تندر" شد
و پا به خانه ی مردی که..بی شرافت بود

...اگر زنم بشوی...دخترک به رویا رفت
...دروغ مرد پُر از رخنه و شرارت بود

خزید در ته آغوش دیو زیبایی
که گرمی نفسش..گردباد شهوت بود

اتاق پرده شرم از نگاه خود پس زد
و شاهد جریانی که یک جنایت بود

***
چهار ماه زمان بُرد تا که او فهمید:
بزرگی شکمش میوه ی خیانت بود

و آخرین سخنی کز دهان مرد شنید
نه "عشق من"نه"عزیزم" فقط "کثافت" بود

***
نگاه دختر پس مانده پارک را کاوید
و خیره ماند به سمتی که ..مرگ راحت بود

سقوط کرد به دریاچه ای که ژرفایش
هزار و سیصد و هفتاد و چند ذلت بود

و صبح سوژه ی داغ ستون نامردی...
سقوط دختری از پرتگاه عفت بود

پلیس گفت به این مرگ تلخ مشکوک است
پلمپ زد جسدی را که بی هویت بود

***
دوباره پارک..همان نیمکت..که منتظر است
دوباره دخترکی..."پارک شهر" خلوت بود....
 

(حبيب فرقاني)

 

 

 

 

تمناي گناه

 

خزد لرزان ، درون بستر من

 ز شرمی خفته می گوید که :  - بفشار

چنان بفشار  بر خود پیکرم را

 که بشکوفد  هوس های گنه بار

 

به دندان گیر و شادی بخش و می نوش

 ز خون این لبان بوسه گیرم .

ببین از گونه سرخم بریزد ؛

شرار خواهش آرای ضمیرم .

 

درنگی کن در آغوشم که امشب

 فروزانست بزم عشق دیرین

 نمی خوابیم و می نوشیم تا صبح

ز جام بوسه ها ، بس راز شیرین

 

 

چنان گنجد در آغوشم که هر دم

بیندیشم که او غرقست در من

 و یا در حلقه ی بازو ، اثیریست

به جای پیکر عریان یک زن .

  

اتاقی هست و ما و خلوت و می .

صدای بوسه ها ؛ آهنگ دل ها.

 نمی رقصد  بدین آهنگ تبدار

 به جز رقاصه ی مست  تمنا ....

 

چو بشکوفد  گل زرین  خورشید

 مرا خواند  بدان  چشم فسونگر .

 گشاید  بازوان گوید که - : باز آ

 گنه شیرین بود ... یک بار دیگر !

 

فرخ تميمي

 

 

تهران . آبان 1332


پنج‌شنبه 10 فروردین 1391 | ارسال نظر(0)

 


درود اين وبلاگ را براي ثبت اشعار بياد ماندني ايجاد کردم اميدوارم لذت ببريد.
m4hy4r_free_boy@yahoo.com

 

 

مهيار حريري

 

اردیبهشت 1399
تیر 1396
آذر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
اسفند 1391
شهریور 1391
خرداد 1391
اسفند 1390
دی 1390
آذر 1390
مرداد 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389

 

نامه
میترسم
پیر شدم
بهانه های عزیز
ساز شكسته
اشعار مهیار حریری
اشعار كهـن
اشعار بياد ماندني 22
اشعار بياد ماندني 21
اشعار بياد ماندني 20

 

[Link_Title]

 

 

RSS 2.0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران