|
مرا
چند روزي خوب ميدانم كه مهماني مرا
عاقبت هم ميروي بيگانه ميخواني مرا
از نگاهت تازگي ها رفـتنت را خوانده ام
كاش ميشد اينهمه از خود نرنجاني مرا
گشته ام شاعر برايت شعر ميگويم ببين
هر نگاهـم صد غزل اما نميخواني مرا
در دلم جا كرده اي چون حس خوب زندگي
با توام اما چـرا از خـود نميداني مرا ؟
تيرگي را با تمام هستي ام حس كرده ام
در سياهي هاي شب الماس پنهاني مرا
وه كه چشمانت چه شوري در دلم افكنده بود
بـا نگـاه پـر شـرار خود نسـوزاني مرا !
تا نگاهم ميكني بيگانه با خود ميشوم
ميبري تا اوج احساسات انساني مرا
لحظه اي پيشم نباشي بي قراري ميكنم
در عوض تو ساده و ديوانه ميداني مرا
در درونم مثل قلب پر تپش جا كرده اي
بي سبب ميكوشي از خود دور گرداني مرا
من زني از جنس آهم خسته و رنجور و تو
مردي از افسانه ي شهر دليراني مرا
مريم پناهي
براي مشاهده ي بقيه اشعار به ادامه مطلب مراجعه كنيد :
يك ابر پر باران
هرچه خواهي تا نباشي هركجا پنهان شوي
در دلم آييـنه مي كارم كه صد چندان شوي
بعد از اين بيـدار ميمـانم نگاهـت ميكنم
تا مـبـادا تـوي رويـا هام سرگردان شوي
فكر كردم خشكسـالي ها امانم را بريد
فكر كردي با خودت يك ابر پرباران شوي
فكر كردم از محالات است پيدايت كنم
غافل از اينها كه روزي راهي كنعان شوي
قـاصـدك هـا وقـتـي از دنيـا خبر مي آورند
خوش خبر باشند و تو ورد زبانهاشان شوي
دست هايت را به مو هاي سرم سنجاق كن
چون نگين ماه بر موهاي شب تابان شوي
خسته ام از جنگ با غير از تو حتي با خودم
مـثـل يـك سـردار بـايـد وارد مـيـدان شوي
فرناز بني شفيع
قـسـم
مـرور ميكـنـم امـروز مـاجـراي تو را
نشانه هاي تو را، زخم شانه هاي تو را
چه اتفاق قشنگي است زنده ماندن من
كه لحظه لحظه نفس ميكشم هواي تو را
هميشه قـلـه ام و تا هميشه پـژواكـم
تمـام زيـر و بـم خفـته در صـداي تو را
نمي توانند اين واژه هاي بي سر و ته
نـه ابتـداي تو را و نـه انتـهاي تو را...
كجاست مرز تو اي بيكرانه مثل نسيم
كه هـرچـه ميگـذرم بـاز رد پاي تو را
تو آفريده ي درياي اشك ها هستي
چگونه شرح دهم بغض رود هاي تو را ؟
چقدر خون سياوش چكيد بر تن تو
چه لاله ها كه شكفتند خونبهاي تو را
قسم به غيرت فرهاد و غربت مجنون
كه دلبري نگرفت اي عزيز، جاي تو را
محمد حسين صفاريان
|