اشعار بیاد ماندنی

گـــزیــده شــــعــــر


اشعار بياد ماندني 16




این روزها که می‌گذرد، جور دیگرم

دیگر خیال و فکر تو افتاده از سرم


دیـگر دلـم بـرای تـو پـرپـر نـمی‌زند

دیـگر کـلاغ رفـتـه بـه جلـد کبوترم


دیگر خودم برای خودم شام می‌پزم

دیگر خودم برای خودم هدیه می‌خرم


دیگر بلدشـدم که خداحافـظی کنم

دیگر بلدشدم که بهـانـه نـیـاورم


اسمت چه بود؟ آه از این پرتی حواس

این روزها من اسم کسی را نمی‌برم


این روزها شبیه «رضا»های سابقم

هـرچـند بـدتـرم ولـی از قـبل بهترم


من شعر می‌نویسم و سیگار می‌کشم

تو دود می‌شوی و من از خواب می‌پرم


 - رضا کیاسالار -

 

 

براي مشاهده ي بقيه اشعار به ادامه مطلب مراجعه كنيد :

 

هواي گريه دارد باز اين چشمان باراني

كه جا خوش كرده در كنج دلم ابري زمستاني

 

تو آزاد و رها از هرچه اندوه و غمي، زان رو

چه ميداني ز حال اين من در خويش زنداني

 

نديدم رنگ آرامش به عمر خود، گمان دارم

سرشتند از ازل تقدير من را با پريشاني

 

ز بس از كوچه هاي شهر ميگيرم سراغت را

شدم آن عابر شبگرد هر كوي و خياباني

 

روا كي باشد آري بعد از آن چشم انتظاري ها

مرا در حسرت ديدار خود اينگونه بنشاني

 

كسي كه نيست او عاشق، بگو ليلا ترين من

كجا دارد خبر از حال مجنون بياباني

 

خيالت لحظه اي دست از سر من برنميدارد

اگرچه برده اي از ياد من را تو به آساني

 

نشد آلوده ي رنگ هوس يك لحظه چشمانم

كه عمري عشق ورزيدم ولي با پاكداماني

 

اگرچه ميروم چون قصه اي از ياد ها، اما

بجا مي ماند از من دفتر شعري و ديواني

 

اسماعيل مزيدي

 

قافله

 

اگرچه لب نگشودي هواي صد گله داري

و از عـبور نگاهـم، چـقـدر فاصله داري

 

به كوچه هاي تو ديدم هزار و يك دل زخمي

چگونه با دل مردم چنين معامله داري ؟

 

اگرچه قافله اي از ميان معبر چشمت

يكي نرفته سلامت هزار قافله داري

 

نگاه مخفي و دزدانه ي تو با دل من گفت:

هنوز هم كه هنوز است قصد غائله داري

 

ملول شعر چو آتشفشان خويشم و اما

تو در تحمل بغضم، عجيب حوصله داري

 

از اينكه قبله ي من ميشود هميشه نگاهت

مكن گلايه... كه آنجا فضاي نافله داري

 

سيد محمدرضا واحدي

 

كو آتش ات ؟

 

كو آتش ات اي عشق ؟ دلسردم دوباره

افتادم از چشم همه، طردم دوباره

 

اين روزها در خلوت دلخستگي هام

تصـويـر گـويـاي غـم و دردم دوباره

 

آواره ام حـال غـريـبـي دارم آخـر

اين دست خالي شد ره آوردم دوباره

 

در امتداد سرد شب هاي سياهـم

مـاننـد آدم هـاي ولـگـردم دوباره

 

دور تسلسل ميزنم هي مثل ساعت

بي مقصد و مقصود ميگردم دوباره

 

سرسبز بودم در هواي عشق و حالا

در معرض خشكيدنم، زردم دوباره

 

آخر چه خيري ديدم از دنياي بي عشق ؟

آخر چرا با عشق بد كردم دوباره ؟

 

دلخسته ام، تنهام، دستم را بگير عشق

بايـد به آغـوش تـو بـرگـردم دوباره

 

محمد رحيمي

 

تو

 

تو بخارا و سمرقند مني

دل زمن برده و دلبند مني

 

گاه مي بيني اگر ميخندم

تو به روي لب و لبخند مني

 

كاش ميشد كه تو را فتح كنم

تو رفيعي، تو دماوند مني

 

من تو را ميكنم آويزه ي گوش

كه گهر بار ترين پند مني

 

دو قدم مانده به باران از تو

تو شگفت آوري، اسفند مني

 

همه گفتند بسي ناگفته...

هرچه گفتند و نگفتند مني

 

تو مي آيي و غزل در دستت

تو كه دلرحم و همانند مني

 

از تو من دست نخواهم برداشت

تو از اسرار خداوند مني

***

بوي حافظ به غزل خواهي داد

تو بخارا و سمرقند مني

 

حسن احرامي


شنبه 09 شهریور 1392 | ارسال نظر(0)

 


درود اين وبلاگ را براي ثبت اشعار بياد ماندني ايجاد کردم اميدوارم لذت ببريد.
m4hy4r_free_boy@yahoo.com

 

 

مهيار حريري

 

اردیبهشت 1399
تیر 1396
آذر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
اسفند 1391
شهریور 1391
خرداد 1391
اسفند 1390
دی 1390
آذر 1390
مرداد 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389

 

نامه
میترسم
پیر شدم
بهانه های عزیز
ساز شكسته
اشعار مهیار حریری
اشعار كهـن
اشعار بياد ماندني 22
اشعار بياد ماندني 21
اشعار بياد ماندني 20

 

[Link_Title]

 

 

RSS 2.0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران