اشعار بیاد ماندنی

گـــزیــده شــــعــــر


اشعار بياد ماندني 22

مثل يك راز

 

با من از عشق نگفتي و شب از نيمه گذشت

سنگ بودي،نشكفتي و شب از نيمه گذشت

 

هر چه  گفتم كه "بنوشيم  و  گناهش  با  من"

حرف ما را  نشنفتي و  شب از نيمه  گذشت

 

نـاز  را  در  پـس  رفـتـار  نگـاهـت  افسوس

مثل يك راز  نهفتي و  شب  از  نيمه  گذشت 

 

موي من نيز كه گفتي به سحر مي خندد

ميرساند كه نگفتي و شب از نيمه گذشت

***

تو هم اي شاعر !ديوانگي ات حرف نداشت

هي سرودي و نخفتي و شب از  نيمه گذشت 

 

شكوه ها كردي و با آن همه شوريده سري

گوهر  عشق نسفتي و  شب از  نيمه گذشت

 

 

مصطفي خليلي فر "بشير"

 

 

براي مشاهده ي بقيه اشعار به ادامه مطلب مراجعه كنيد :

 

گلگشت خيال

 

تا ز گلگشت خيالش عطر مي‌گيرد تنم

قطره قطره شهد گل مي‌جوشد از پيراهنم

 

بند بندم جلوه گاه باغ رضوان مي‌شود

صد چمن گل مي‌دهد هر خوشه اي از خرمنم

 

از فريبستان دلگير هوس، دل كنده ام

تيرگي را برنمي‌تابد چراغ روشنم

 

سينه چاكان بس كه در راهش به خاك افتاده اند

تا دلم را زير پايش افكنم، جان مي‌كنم

 

مشعلي دارم فروزانتر ز تيغ آفتاب

اي شب هجران به گيسوي درازت مي‌زنم

 

ابر چشمان من از ابر تو باراني تر است

آسمان ! درياي شورانگيز دارد دامنم

 

جذبه ما همچنان درياي مهرم كرده است

جان مي‌افشانم به راه دوستي با دشمنم

 

باغبان پير عشقم شيره ي احساس من

مي‌خزد در كوچه ي آوند هاي گلشنم

 

مهر دامنگير ايران خاكسارم كرده است

شاعري بي‌مرزم اما، خاكبوس ميهنم

 

 

حسن اسدي "شبديز"

 

 

 

گريه كرد

 

آسمان كم بود، كم، اما برايم گريه كرد

مُردنم را حدس زد، قبل از عزايم گريه كرد

 

ديدن چشمان تو يك اتفاق ساده نيست

در بهايش بي نهايت چشم هايم گريه كرد

 

دستهايم در خيال دست هايت زنده بود

دست هايت را كشيدي دست هايم گريه كرد

 

از خجالت اشك هاي شوق من جاري نشد

من به جاي دل تپيدم، او به جايم گريه كرد

 

با صداي نغمه هاي ساز، حرفـم را زدم

ظاهـرم آرام بود، امـا صـدايم گريه كرد

 

رفتم از پيشت، ولي مُردم ميان هر قدم

بس كه از درد جدايي رد پايم گريه كرد

 

دست گريه، كوچه گريه، چشم گريه، بگذريم

آسمان كم بود، كم، اما برايم گريه كرد

 

 

مهرداد بابايي

 

 

 

اگر به باغ بگويم

 

اگـر بـه بـاغ بگـويم تـرانـه هاي تو را

به مرز غنچه رساند جوانه هاي تو را

 

تو نيستي كه ببيني چقدر كم دارد

به وقت گريه، سرم لطف شانه هاي تو را

 

به گريه از سر زلف تو مي‌برم تاري

كه سينه ريز كنم اشك دانه هاي تو را

 

بهار مي‌رسد و چلچله به دنبالش

كه پر شكوفه كند عاشقانه هاي تو را

 

به گرمجوشي خورشيد، كرده ام ترديد

يقين كه وام گرفته زبانه هاي تو را

 

چو يك قلمرو آبي نمي‌شوي محدود

سپاه موج نوشته كرانه هاي تو را

 

كسي سراغ ندارد، كسي نمي‌داند

"غروب" از كه بپرسد نشانه هاي تو را ؟

 

 

جعفر درويشيان

 


شنبه 23 شهریور 1392 | ارسال نظر(0)

 


درود اين وبلاگ را براي ثبت اشعار بياد ماندني ايجاد کردم اميدوارم لذت ببريد.
m4hy4r_free_boy@yahoo.com

 

 

مهيار حريري

 

اردیبهشت 1399
تیر 1396
آذر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
اسفند 1391
شهریور 1391
خرداد 1391
اسفند 1390
دی 1390
آذر 1390
مرداد 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389

 

نامه
میترسم
پیر شدم
بهانه های عزیز
ساز شكسته
اشعار مهیار حریری
اشعار كهـن
اشعار بياد ماندني 22
اشعار بياد ماندني 21
اشعار بياد ماندني 20

 

[Link_Title]

 

 

RSS 2.0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران