اشعار بیاد ماندنی

گـــزیــده شــــعــــر


اشعار بياد ماندني 6

يك بغل آواز


شب كه شد تاري بياور، يك بغل آواز هم

شور تحرير «بنان» را، پنجه ي «شهناز» هم


شب كه شد، سكر تمناي تو بيرون ميزند

از خم سربسته و از شيشه هاي باز هم


شب كه شد،آوازي از ديوان شمس الدين خوش است

دست و پا ياري كند، رقصي شلنگ انداز هم


بايد امشب از حصار تنگ تهران وارهي

نشئه ي قونيه باشي، تشنه ي شيراز هم


تا صحر مشغول باشي با معمايي لطيف

ممكن است آيا كه با من لطف دارد، ناز هم ؟


روز هاي آخر اسفند مستم كرده است

گرچه من عاقل نبودم از همان آغاز هم


خواستم يك لحظه از ياد تو بگريزم ولي

نام تو تكرار مي شد در صداي ساز هم


مستي نامت عجب عقل از سرم انداخته

چون نمي ترسم من از اين شهر پر سرباز هم


صبح آمد بايد از ياد تو برخيزم ببخش

آفتاب آمد تو را از من بگيرد باز هم


((آرش شفاعي))



 

براي مشاهده ي بقيه اشعار به ادامه مطلب مراجعه كنيد : 



اين روز ها


اين روز ها شادي و غم، فرقي برايم ندارد

بي تو بهشت و جهنم، فرقي برايم ندارد


وقتي قرار است انسان بازنده باشد هميشه

دعواي شيطان و آدم، فرقي برايم ندارد


من يك بيابان خشكم، بي حاصلم، شوره زارم

رگبار و باران نم نم، فرقي برايم ندارد


مانند تهمينه هستم، بازنده هر دو صورت

پيكار سهراب و رستم، فرقي برايم ندارد


دستم به دامانت اي عشق، كاري كن امشب بميرم

دست تو با ابن ملجم، فرقي براي من ندارد


((روشن سليماني))




سهم عشق



سهمم از عشق تو جز بي سر و ساماني نيست

غيـر آشفـتـگي و رنـج و پـريـشـاني نيست


آنچنان سخت گرفتار غمت شد دل من

كه رها گشتن از اين دام به آساني نيست


از من عاشق تر و مجنون تر و دلباخته تر

به ره عشق تو در دهر تو مي داني نيست


روز و شب هست خيالت همه جا همره من

كه ز ياد تو جدا اين دل من آني نيست


شد به پاي تو خزان باغ و بهار عمرم

بر سرم آه! بجز برف زمستاني نيست


سوختم سوختم از آتش دوري و فراق

غير داغ غمت اي عشق به پيشاني نيست


كرد عشق تو مرا شاعر و مي گويم فاش

كه چنين طبع به هر مدعي ارزاني نيست


خواستم تا كه به پايان ببرم شرح غمت

ديدم اندوه مرا نقطه پاياني نيست


((اسماعيل مزيدي))

حسرت ديدار


آن حسرت ديدار كه در ديده و آه است

تنها سببش پوششي از ابر سياه است


يك عمر تو را مي طلبيدم و چه حاصل

عمري به بطالت سپري گشت و تباه است


گويند كه يابنده شود هركه بجويد

دل در طلب سوزن در مخزن كاه است


در حين مجازات لبم زمزمه مي كرد

اي مرد نظر كن كه دگر آخر راه است


چيزي به كفم نيست كه از دست دهم، دل

دلخوش به گناهي دگر از جنس نگاه است


يك بار دگر بر همگان باز شد اثبات

رنگي كه وراي همه رنگ است سياه است


((سيد سعيد صاحب علم))
 

رفتي


رفتي از چشم و دلم محو تماشاست هنوز

عكس روي تو در اين آينه پيداست هنوز


هر كه در سينه دلي داشت به دلداري داد

دل نفرين شده ي ماست كه تنهاست هنوز


در دلم عشق تو چون شمع به خلوتگه راز

در سرم شور تو چون باده به ميناست هنوز


گرچه امروز من آيينه ي فرداي من است

دل ديوانه در انديشه ي فرداست هنوز


عشق آمد به دل و شور قيامت برخاست

زندگي طي شد و اين معركه برپاست هنوز


لب فروبسته ام از شرم و زبان نگهم

پيش چشمان سخنگوي تو گوياست هنوز


((ابوالحسن ورزي))

 

 

 

 






 


جمعه 16 اردیبهشت 1390 | ارسال نظر(2)

 


درود اين وبلاگ را براي ثبت اشعار بياد ماندني ايجاد کردم اميدوارم لذت ببريد.
m4hy4r_free_boy@yahoo.com

 

 

مهيار حريري

 

اردیبهشت 1399
تیر 1396
آذر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
اسفند 1391
شهریور 1391
خرداد 1391
اسفند 1390
دی 1390
آذر 1390
مرداد 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389

 

نامه
میترسم
پیر شدم
بهانه های عزیز
ساز شكسته
اشعار مهیار حریری
اشعار كهـن
اشعار بياد ماندني 22
اشعار بياد ماندني 21
اشعار بياد ماندني 20

 

[Link_Title]

 

 

RSS 2.0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران