اشعار بیاد ماندنی

گـــزیــده شــــعــــر


اشعار بياد ماندني 7

امشب


امشب درون قاب دلم ماه مي كشم
(نقش تو را به شيوه ي دلخواه مي كشم(

در يك طرف پياله ي خالي...گداي عشق
در يك طرف شبيه تو يك شاه مي كشم

حتي نگاه كردن عكست غنيمت است
گاهي نگاه ميكنم و گاه مي كشم

طوفان به پا نموده نگاهت درون قاب
خود را ز ترس گرد تو از راه مي كشم

تصوير ماه در وسط چاه، ديدنيست
تصوير ماه را به دل چاه مي كشم

در عمق سايه روشن تو غرق مي شوم
حالا دوباره از ته دل آه مي كشم

دارد تمام مي شود و خلق مي شوي
امشب درون قاب دلم ماه مي كشم


((شبنم فرضي زاده))

 

 

براي مشاهده ي بقيه اشعار به ادامه مطلب مراجعه كنيد :


نامه


سلام...خسته نباشي...عزيز دور از دست
هنوز توي دلت قدر اسم من جا هست؟

فداي چشم نجيبت هميشه باراني!
هنوز مي شود امٌيد بر نگاه تو بست؟

هواي سمت شما مثل شعر ما ابري است؟
غروب هاي شما هم غريب و دلتنگ است؟

کدام واژه از اين شعر خط خطي خط خورد
که بغض تلخ شما آمد و به گونه نشست؟

...و بعد عزم سفر کرد و با شما کوچيد
به شهر پنجره ها و اشاره ها پيوست؟

اشاره مي کني از دور دست ها گاهي ...
اگرچه کوچک و کوتاه با تکان دو دست

بدون اين که بنوشم صراحي از چشمت
به يک اشاره ات انگار مي شوم سرمست

...و بعد يک غزل از راه دور مي آيد
نمي شود که سر رشته را گرفت و گسست...


((ليلا ابراهيمي))

 

 

دو چشم مست


دو چشم مست تو خوش مي كشند ناز از هم
نمي كنند دو بـد مـسـت، احتراز از هم

شدي به خواب و بهم ريخت خيل مژگانت
گشاي چشم و جدا كن سپاه ناز از هم

ميان ابرو و چشم تو فرق نتوان داد
بـلا و فـتـنـه نـدارنـد امـتـيـاز از هم

كس از زبان تو با ما سخن نمي گويد
چه نكته اي است كه پوشند اهل راز از هم

شب فراق تو بگسيخت در كف مطرب
ز سوز سينه ي من پرده هاي ساز از هم

به باغ، سرو و صنوبر چو قامتت ديدند
خجل شدند ز پستي دو سرفراز از هم

تو بوسه اي ز لبت دادي و «صبوحي» جان
به هيچ وجه نگشتيم بي نياز از هم

((شاطر عباس صبوحي))

 

نگاه كن


نگاه کن چگونه با غزل، شبانه مي‌روم به جنگ خود
جنون من جواني مرا، هدف گرفته با تفنگ خود

تمام عمر خود دويده‌ام، به راه مردمان ديده‌ام
ببين که تا کجا رسيده‌ام، به اعتبار پاي لنگ خود

دروغ بوده گفته‌ام اگر، ز خويش ديده‌ام به غير شر
به ريشة خودم زدم تبر، اگر زدم به سينه سنگ خود

مرا که سالها نشسته‌ام، به بورياي بي‌رياي غم
زمانه مي‌کشد قدم قدم، به روي فرش رنگ رنگ خود

نشسته‌ام در انتظار خويش، که ناگهان تو مي‌رسي ز راه
عبور کن! که من نمي‌رسم، به هيچ جا از اين درنگ خود

آهاي عشق! شوق شعله‌ور! من از خودم بريده‌ام دگر
بيا مرا به خانه‌ات ببر، به زير سقف نام و ننگ خود



((محمدرضا طاهري))

 

 

 

 

 

 

 

 

 


دوشنبه 30 خرداد 1390 | ارسال نظر(2)

 


درود اين وبلاگ را براي ثبت اشعار بياد ماندني ايجاد کردم اميدوارم لذت ببريد.
m4hy4r_free_boy@yahoo.com

 

 

مهيار حريري

 

اردیبهشت 1399
تیر 1396
آذر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
اسفند 1391
شهریور 1391
خرداد 1391
اسفند 1390
دی 1390
آذر 1390
مرداد 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389

 

نامه
میترسم
پیر شدم
بهانه های عزیز
ساز شكسته
اشعار مهیار حریری
اشعار كهـن
اشعار بياد ماندني 22
اشعار بياد ماندني 21
اشعار بياد ماندني 20

 

[Link_Title]

 

 

RSS 2.0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران