اشعار بیاد ماندنی

گـــزیــده شــــعــــر


اشعار بياد ماندني 9

 

در ايستگاه

 

سوت قطار شب دلم را زير و رو مي‌كرد

گوينده ي سالن زمان را بازگو مي‌كرد

 

من حرف هايم بر گلو چسبيده بود اما...

ساعت تمام حرف هايم را مگو مي‌كرد

 

لبخند هاي آخرش هرچند زيبا بود

بغضش ولي دستان او را داشت رو مي‌كرد

* * *

سوت قطار شب كه او را با خودش مي‌برد

انگار تيري در ته قلبم فرو مي‌كرد

 

بغضم به من مي‌گفت: بشكن مرد بي رويا

چشمم ولي بي اشك حفظ آبرو مي‌كرد

* * *

او رفت و سالن بر سرم تا صبح مي‌چرخيد

ساعت فقط مرگ زمان را بازگو مي‌كرد

 

 

((حبيب فرقاني))

 

 

براي مشاهده ي بقيه اشعار به ادامه مطلب مراجعه كنيد :


براي كودكي ام

  

كجاست خاطره ي عصر بادبادكي ام

 همان بلند ترين ارتفاع كودكي ام

 

كجاست مادر و اصرار خواب بعداز ظهر

 كجاست پلك به هم بستن دروغكي ام

 

هميشه وعده ي يخ در بهشت و آب نبات

 براي خوردن شام و نهار زوركي ام

 

كجاست گرمي دستان مهربان پدر

 همان نجيب ترين قهرمان كودكي ام 

*** 

و آن شبي كه پدر گريه كرد يادم هست...

 به پيش چشم من و خواهر عروسكي ام

 

شكسته بود غرورش ولي اجازه نداد

 كه باز بشكنم آن شب غرور قلكي ام

 

و مادرم كه تنش سرد شد نفهميدم

 چگونه پاك كنم اشك هاي پولكي ام

 

سوال خواهر من : او چه وقت مي آيد...

 كه نرم شانه زند گيسوان پيچكي ام

***

 پدر شكست...و در قطعه فلان پر كرد

 بزرگي غم سردش تمام كوچكي ام

 

((حبيب فرقاني))

 

بي تو


بي تو سوز‌ي به دل انگيخته دارم چون شمع

اشك و آهي به هم آميخته دارم چون شمع

 

چه كشي دامنم از دست ؟ كه سيلي ز سر شك

تا به دامن ز غمت ريخته دارم چون شمع

 

همه شب بهر نثار رهت از مخزن چشم

رشته هاي گهر آويخته دارم چون شمع

 

اشك من تيره از آن است كه خاكستر غم

به سر، از آتش دل، بيخته دارم چون شمع

 

چون گهر روشن از آنم كه بجز رشته اشك

رشته ها از همه بگسيخته دارم چون شمع

 

نيست تا در برم آن آتش سوزان « گلچين »

سوزي از سوز دل انگيخته دارم چون شمع



((گلچين معاني))

 

روزي كه تو را ديدم
 

روزي كه تو را ديدم، شاعر شدن آسان شد

در چشم من و كوچه، خورشيد نمايان شد

 

در كوچه ي هر روزي، شور غزلي باريد

من خيس و چشمانم، دلتنگ خيابان شد

 

دستي كه شبيه ابر، در سينه ي من غم كاشت

پـايـيـز خـيـالم را، نـاگـاه زمـسـتـان شد

 

سردم شد و لرزيدم، دست غزلم برفي

تا پنجره را بستم، آغوش تو عريان شد

 

نازايي باغ من، يك لحظه تكاني خورد

شايد خبري باشد، از شوق هراسان شد

 

روزي كه تو را ديدم، آن شب، شبِ ديگر بود

ليلاي تب و تابم، همسايه ي باران شد

 

...و عشق تولد يافت، اين درد مبارك باد

در مذهب چشمانت " كفرم همه ايمان شد "



((رضا پنبه كار))


 


سه‌شنبه 08 شهریور 1390 | ارسال نظر(4)

 


درود اين وبلاگ را براي ثبت اشعار بياد ماندني ايجاد کردم اميدوارم لذت ببريد.
m4hy4r_free_boy@yahoo.com

 

 

مهيار حريري

 

اردیبهشت 1399
تیر 1396
آذر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
اسفند 1391
شهریور 1391
خرداد 1391
اسفند 1390
دی 1390
آذر 1390
مرداد 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389

 

نامه
میترسم
پیر شدم
بهانه های عزیز
ساز شكسته
اشعار مهیار حریری
اشعار كهـن
اشعار بياد ماندني 22
اشعار بياد ماندني 21
اشعار بياد ماندني 20

 

[Link_Title]

 

 

RSS 2.0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران