اشعار بیاد ماندنی

گـــزیــده شــــعــــر


غمگنانه

 

اي من !

 چه غمگنانه ميگريي

 كه يادانگيز نرم ريز باران

 بر غريبترين گذرگاه كوهساران است

 در آسمانه ي چشمت

 تلالو اشك ها

 - در آميزش با سرخي پلك هاي برآماسيده

 رنگينكماني است

 كه در گاهواره ي آن

 دل را به تسلا نشانده اي ...

 بي ((ياران)) اما

 ابر هاي سينه ات نخواهد گشود

 اي من !

 بگري !

 بي ((آنان)) چه غمگنانه ميگريي ...

 

 ((موسوي گرمارودي))

 

براي مشاهده بقيه ي اشعار به ادامه مطلب مراجعه كنيد :

 


بهانه

 

 تبعيد قشنگيست

 اسارتي در قافيه ي چشم هايت

 بيهودگي فصل باران موج ميزند

 ميان خستگي جاده ها

 و چه ساده بهانه ميداديم

 به دست كوكانه ي شهر

 گريه ي بلوغ را

 وقتي زخم شاخه ها

 عاقبت اخم خداياني شد در معجزه ي بهار

 چه حرف هايي ميزديم ؟

 براي كسي كه هرگز نميديد رقص سايه ها را

 آفتاب پشت بام خانه ها سوخته است

 آبي بريز ...

 عاطفه مثل طفلي معصوم

 تكرار ميشود در تنبيه ساده ي سكوت

 اينجا بهانه براي داشتن تو

 فصل گريه هاست

 فصل مرگ رويا هاست

 در اندوه تلخ پرنده به هواي رسيدن ...

 

 ((رويا زاهدنيا))

پا به پاي بيزاري...

 

 دلم هواي خزان كرده ست

 دلم هواي كوچ پرنده هاي غريب

 و پا به پاي تمام نقوش بيزاري

 دلم هواي پژمردن كرده ست

 چه بي تفاوتي تلخي

 دلم هواي مردن كرده ست

 كجاست يار ؟

 كجاست ظلمت ؟

 بيغوله ؟

 كوچه ؟

 تنهايي

 دلم هواي مردن كرده ست.

 

 ((علي باباچاهي))

 

تشنگي

 

 من از تنهايي كشتزار، دلتنگم

 تو از تلخي گندم، بيزاري

 گندم هاي تلخ

 بذر هاي تنها

 در پيشاني نامرئي فردا، عبور آيه هاي ناگوار هلاك ميبينم

 تغزيه ي غم

 چون شط دردي

 درد من جاريست

 لعنت بر نگهبان برج آتش

 بركت واضح را تسلي ده

 

 من از كاج كبودي الهام ميگيرم

 كه هر بامداد، با ديدار خود

 تكرار تنهايي را جشن ميگيرد

 تشنگي من

 ياد آور اقاقياي سوخته يست

 كه از بي آبي در پيرامون دريا، تلف شد

 من پاسدار حرمت حنجره ي خشكم

 تو با آن مرغابي تشنه كه رطوبت قايق شكسته اي نوشيد، بيگانه اي

 

 كشتزار از بي آبي، آتش گرفته

 

 گندم هاي سوخته، بوي حسرت ميدهند

 من از تنور هاي تهي، دلتنگم

 تو از نان هاي سوخته، بيزاري

 چه تنهايي دلتنگي

 چه بيزاري تلخي

 من، تشنگي را در دريا ها خاك ميكنم

 من، تشنگي را با قطره هاي باران پاك ميكنم

 

 ((شكوفه فقيه))

 

 

آن روز...

 

 آفتاب كه مي زند

داغ دلم تازه مي شود...

دلم سردش است

يادت هست ؟

نور از تمام دريچه هايي كه به زندگي باز بود

خود را داخل مي كشيد

و همه چيز چقدر روشن و گرم بود

كه...

باد وزيد، پرنده ترسيد و از سر دلهايمان پريد

باد تمام برگ هاي بيد مجنون را چيد

گريه نكردم

غصه ها پشت لبخند هاي تاريك ماندند

پشت ديوار هاي تنم

آرام آرام ترك برداشتند

و سينه ام قفسه گريه هاي بي صدا شد

كنار چشم هاي سنگي ات

امروز سالهاست

آفتاب به دلم سر نزده

و چشم هاي من هنوز

قاب تلخ لحظه هاي آن روز است

حافظه گوش هايم پر از صدا هاي آن روز است

و از درز ديوار هاي دلم

هنوز سوز آن روز مي وزد

دلم زمستان است

 

 ((دريابدري كوهي))

 

 

 

 

 

 


لطفا از اين وبلاگ نيز بازديد نماييد :

www.varaghe-zendegi.blogfa.com

يك فنجان با من باش

 

 

 

 

 


یکشنبه 01 اسفند 1389 | ارسال نظر(0)

 


درود اين وبلاگ را براي ثبت اشعار بياد ماندني ايجاد کردم اميدوارم لذت ببريد.
m4hy4r_free_boy@yahoo.com

 

 

مهيار حريري

 

اردیبهشت 1399
تیر 1396
آذر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
اسفند 1391
شهریور 1391
خرداد 1391
اسفند 1390
دی 1390
آذر 1390
مرداد 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389

 

نامه
میترسم
پیر شدم
بهانه های عزیز
ساز شكسته
اشعار مهیار حریری
اشعار كهـن
اشعار بياد ماندني 22
اشعار بياد ماندني 21
اشعار بياد ماندني 20

 

[Link_Title]

 

 

RSS 2.0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران