اشعار بیاد ماندنی

گـــزیــده شــــعــــر


اشعار بياد ماندني 17

مشتاق ديدار

 

تا تو رفتي از برم، غمگين و بيمارم هنوز

سردي و بي مهريت باور نميدارم هنوز

 

گرچه رفتي بي خبر تا دل بسوزاني به ناز

بـازگرد اي بيـوفـا نـازت خـريـدارم هنوز

 

گرچه بر لب ظاهرا لبخند شادي بسته ام

از غروب عشق تو در دل عزادارم هنوز

 

چون صدف سربسته ام ديدي، رميدي اي دريغ

غافلي از اينكه من درياي اسرارم هنوز

 

پاي شوقم در بيابان امل فرسوده گشت

من ولي از سادگي دنبال گلزارم هنوز

 

در سراب عشق تو گم گشته ام بي رهنماي

بـاز هـم با خيـرگي در آن گرفتارم هنوز

 

مرغ شب رفت و سپيده سر زدو پروانه خفت

من به ياد روي زيباي تو بيدارم هنوز

 

ترك "شيوا" گفتي و رفتي ولي اي نازنين

شور بختي بين كه من مشتاق ديدارم هنوز

 

جاويد صلاحي (شيوا)

 

 

براي مشاهده ي بقيه اشعار به ادامه مطلب مراجعه كنيد :

دلتنگ

 

قـل ميزند دلـم كـه مـبـادا رهـا شوي

ميميرم آن شبي كه تو از من جدا شوي

 

دلـتـنـگ بـا تـو بـودنـم امـا نـمـيـشـود

روزي نصيب بخت من بي نـوا شوي

 

بدجور حال و روز من اين روزها بد است

كي ميشود كه درد مرا هم دوا شوي ؟

 

تـنـهـا بـراي خـاطـر چـشـم پـلـنـگ هـا

آخر چه ميشود كه شبي ماه ما شوي ؟

 

من خـلق ميكنم كـه مريد تو باشم و

تو خـلق ميكني كـه برايم خدا شوي

 

اين ماجرا به مرگ كسي ختم ميشود

تو آمـدي كـه باعـث ايـن مـاجـرا شوي 

 

 

شبنم فرضي زاده

 

 

دلم گرفته

 

دلم گرفته و ميخواهم آسمان باشم

و يا هرآنچه ببارد، بگو همان باشم

 

چه سرنوشت بدي دارم، عادتم دادند

چهار فصل پياپي فقط خزان باشم

 

سرم به شانه ي ديوار آرزو بند است

ولي چه فايده وقتي كه نردبان باشم

 

به اين نتيجه رسيدم كه قسمتم اين است

هميشه جاي خودم، فكر ديگران باشم

 

دلي شكسته و چشمان خيس و تنهايي

چگونه داشته باشم و شادمان باشم

 

كجاست دست تو ؟ در دست كيست ؟ بي خبرم

نشد كه يك شب از اين غصه در امان باشم

 

چه عيب دارد اگر دلخوشم به مُشتي شعر ؟

نخواستم همه ي عمر فكر نان باشم

 

شبي كنار خودم در سكوت ميميرم

شبي كه خسته ي يك عمر امتحان باشم

 

 

مهرداد بابايي

 

 

سيب لبخند

 

سيب لبخند تو يك خواهش بي پرهيز است

كه دل از وسوسه ي چيدن آن لبريز است

 

كاش ميشد همه ي عمر بهاري باشيم

بدترين دغدغه ي خاطر من پاييز است

 

سخت باشد كه براي تو دل و جان ندهيم

هرچه در راه تو تقديم شود ناچيز است

 

گفته بودم كه دلم لكزده ي حادثه ايست...

ولي امروز از اين حادثه ها لبريز است

 

اين همه شعر و غزل گفتم و احساس نشد

بعد تو شعر من اينگونه جنون آميز است

 

مُـردم از كـوردلانـي كـه نـمي فـهـمندم

اي نگاهي كه پر از حس خيال انگيز است

 

 

سيد محمدرضا واحدي


یکشنبه 10 شهریور 1392 | ارسال نظر(0)

 


درود اين وبلاگ را براي ثبت اشعار بياد ماندني ايجاد کردم اميدوارم لذت ببريد.
m4hy4r_free_boy@yahoo.com

 

 

مهيار حريري

 

اردیبهشت 1399
تیر 1396
آذر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
اسفند 1391
شهریور 1391
خرداد 1391
اسفند 1390
دی 1390
آذر 1390
مرداد 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389

 

نامه
میترسم
پیر شدم
بهانه های عزیز
ساز شكسته
اشعار مهیار حریری
اشعار كهـن
اشعار بياد ماندني 22
اشعار بياد ماندني 21
اشعار بياد ماندني 20

 

[Link_Title]

 

 

RSS 2.0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران